سلطان محمد مطربي سمرقندي
646
تذكرة الشعراء ( فارسي )
وقايهء فصول و ابواب آن ، چنان سعى موفور به ظهور رسانيدهاند كه از شرح مغنى است . زبان معانى بيان ايشان ، منطق شيرين و كلام نمكين داشت ، در حكميّات محكم و در زهد و صلاح مسلّم بودند . مدّت مديد و عهد بعيد در دار السلطنهء سمرقند فردوسمانند ، خوان افاده ، بر اهل استفاده گسترانيده ، سالكان مسالك طريق علم را ، مستفيد مىگردانيدند و مشكات قلوب ايشان را از مصباح حديث مطلوب و مصابيح شمايل مرغوب ، منوّر مىساختند . تفسير آيات بيّنات ، از ينابيع كشّاف ضمير منير مهر ضوء قمرپرتو ، بر سبيل تيسير نموده ، مجلس درس را ، چون خلد برين مىآراستند . ذات مستجمع الصّفات ايشان ، حلّال مشكلات حقايق و كشّاف معضلات دقايق بود . تصنيفات خوب و تأليفات مرغوب دارند . از آن جمله حاشيهاى است كه بر فوائد ضيائيّهء حضرت حقايقپناهى خجستهفرجامى ، نوشتهاند كه به غايت دلپسند و ارباب افاده را عجايب سودمند است و رسايل ديگر چون : نجات القارى و كلاميّه و رأسيه و حسنيّه و زكاتيّه و غير آن دارند كه بعضى از آنها به نظر اين فقير ، درآمده ، ديدهء غمديده را نور بخشيده . با آنكه طبع با نظام ايشان ، ناظم مناظم دين و ضابط ضوابط قوانين شرع متين بود ، گاهى توجّه خاطر عاطر را به گفتن اشعار ، مصروف مىگردانيدند و اين غزل دلفريب را ، در بيان اسامى علوم ، نيكو گفتهاند : غزل : شد عمر صرف و يك گره از جهل وا نشد * خوانديم فردفرد معلوم ما نشد در نحو محو شد خرد خردهدان و ليك * ما را ز غافلى خبر از مبتدا نشد از منطق حكيم و اشارات بو على * ننمود رخ نتيجه و دل را شفا نشد هيچ از دهان دوست معانى بيان نيافت * يك نكتهء بديع از آن لب ادا نشد يك ره به فكر خود نظرى كن تو در نجوم * كز انقلاب هيئت گردون چها نشد تفسير يك حديث دل از مشكلات عقل * در درس عشق يار دلم را فرانشد معلوم شد همينكه كس از خويش و آشنا * بيگانه تا نشد ، به خدا آشنا نشد